|
جایی برای آرامش
یه سری هم به اینجا بزنید: mashghaye-man.persianblog.ir
پرسید باران؟ گفتم بهار! ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ لینک منبع سهشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ۸:٠۳ ق.ظ | حمیدرضا | يادگاري ()
بر لب جوی فراموشی تو شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ | ۸:۱٧ ق.ظ | حمیدرضا | يادگاري ()
من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد. --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- سهشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ | ٧:٥٩ ق.ظ | حمیدرضا | يادگاري ()
کالین ویلسون که امروز نویسنده ی مشهوری است،وسوسه ی خودکشی راکه در شانزده سالگی به او دست داده بود،چنین توصیف میکند: چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠ | ٧:٤٥ ق.ظ | حمیدرضا | يادگاري ()
یه روزی یه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو می خونده که زنش یهو ماهی تابه رو می کوبه تو سرش! سهشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠ | ۸:٥٧ ق.ظ | حمیدرضا | يادگاري ()
عشق
آدم را به جاهای ناشناخته می برد
مثلا
به ایستگاه های متروک
به خلوت زنگ زده ی واگنها
به شهری که
فقط آن را در خواب دیده...
وقتی عاشق شدی
ادامه این شعر را
تو خواهی نوشت...
یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ | ۳:۳٤ ب.ظ | حمیدرضا | يادگاري ()
در خلوت کوچه هایم سهشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠ | ۸:٢٥ ق.ظ | حمیدرضا | يادگاري ()
صبح، قبل از آنکه از خانه بیرون بروم، مدادی بر می دارم و روی یک تکه کاغذ طرحی از یک لبخند می کشم. آنوقت پشتش را آب می زنم و می چسبانم روی لبهایم. هر کس چیزی گفت، هر کس حرفی زد، هر کس نگاهی کرد، هر کس نزدیک شد، رویم را بر می گردانم و کاغذ را نشانش می دهم. کاغذ خیس شده تا عصر خشک می شود و شل می شود و نمی دانم دقیقا چه وقتی می افتد و گم می شود. آنوقت من می مانم و غروب و شب و لبهای بدون لبخند کاغذی… و غیر قابل تحمل می شوم؛ برای خودم، برای دیگران. فردا صبح، دوباره مداد را بر می دارم و دوباره لبخند تازه ای می کشم و دوباره با آب به روی لبهایم می چسبانم. می دانم… یک روزی بالاخره یا مداد به انتها می رسد، یا کاغذ تمام می شود، یا ظرف آب می خشکد… و من می مانم ..... خشک ، هیچ و خالی. یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠ | ۱۱:٠٤ ق.ظ | حمیدرضا | يادگاري ()
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |