جایی برای آرامش
یه سری هم به اینجا بزنید: mashghaye-man.persianblog.ir

پرسید باران؟    گفتم بهار!     
پرسید بهار؟     گفتم لحظه های با تو بودن!
پرسید لحظه ؟  گفتم کوچه بن بست!
پرسید کوچه بن بست ؟     گفتم من و تو!
پرسید من و تو ؟     گفتم قصه ی ناگفته!
پرسید قصه نا گفته ؟     گفتم هزار و یک شب بودن ما!
پرسید هزارو یک شب بودن ما؟     گفتم زیر پنجره ی تنهایی من!
پرسید زیر پنجره ی تنهایی؟     گفتم اشک مهتاب وقتی نمی غلتد!
پرسید اشک مهتاب؟     گفتم شکوه التماس وقتی دست نیاز به سویت دراز می کنم!
پرسید شکوه التماس؟     گفتم شبهای تاریک یلدایی!
پرسید شبهای تاریک یلدایی؟     گفتم اشک های سرشار پنهانی!
پرسید اشکهای سرشار پنهانی؟     گفتم قلبی که از دیدار می تپد و از ندیدن یار می گرید!
پرسید قلب؟ گفتم تو!
پرسید من؟ گفتم عشق!
پرسید عشق؟ گفتم نوری که هرگز نمی میرد!
پرسید نور؟ گفتم عشق!
پرسید عشق؟ گفتم اشک!
پرسید اشک؟ گفتم عشق!
پرسید عشق؟ گفتم هاله ی دل تنگی!
پرسید هاله ی دلتنگی؟ گفتم عشق!
گریست!
پرسیدم عشق؟
گفت گریستن برای بودنهایی که باید باشند و نیستند و نبودنهایی که نباید باشند و هستند!
من گریستم ، او گریست،
               کسی از دالان تنهایی چشم های منتظر غمزده مان فریاد زد…

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ لینک منبع

سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ | ۸:٠۳ ‎ق.ظ | حمیدرضا | يادگاري ()

بر لب جوی فراموشی تو

بوته ای می روید

من تو را مثل ذرات هوا می خواهم

کوه در حسرت یک جرعه طنین

من تو را مثل صدا می خواهم

تو به من نزدیکی

مثل خورشید به گل

مثل تصویر به آب

مثل آواز قدم های دو همراه به پل

با صدای تو نمی ترسم از این تاریکی

من تورا مست و رها می خواهم

مثل یک تکه ی ابر

در سراشیبی یک تپه ی سبز

با تو از خلقتم آگاه شدم

با تو فهمیدم انسان هستم

من تو را مثل خدا می خواهم

بگذار راحت و ساده بگویم یارا

من تو را می خواهم.

شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ | ۸:۱٧ ‎ق.ظ | حمیدرضا | يادگاري ()

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد ومرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.
گفتم: خدایا عشقت را بپذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.
خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.
گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز...

                                   ... خدایا همشه دوستت دارم ...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

                                                                                                                                        لینک منبع

سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ | ٧:٥٩ ‎ق.ظ | حمیدرضا | يادگاري ()

کالین ویلسون که امروز نویسنده ی مشهوری است،وسوسه ی خودکشی راکه در شانزده سالگی به او دست داده بود،چنین توصیف میکند:

وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه ی زهر را برداشتم....
زهر را در لیوان پیش رویم خالی کردم،غرق تماشایش شدم،رنگش را نگاه کردم
و مزه ی احتمالی اش را در ذهن ام تصور کردم.سپس اسید را به بینی ام نزدیک کردم، و
بویش به مشامم خورد، در این لحظه، ناگهان جرقه ای از اینده در ذهنم
درخشید..... و توانستم سوزش ان را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد
شده در درون معده ام را ببینم. احساس آسیب آن زهر آن چنان حقیقی بود که
گویی به راستی آن را نوشیده بودم.سپس مطمئن شدم که هنوز این کار را نکرده ام.
در طول چند لحظه ای که آن لیوان را در دست گرفته بودم و امکان مرگ را مزه مزه میکردم،با خودم فکر کردم:اگر شجاعت کشتن خودم را دارم، پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم.

چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠ | ٧:٤٥ ‎ق.ظ | حمیدرضا | يادگاري ()

یه روزی یه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو می خونده که زنش یهو ماهی تابه رو می کوبه تو سرش!
مرده می گه: برا چی این کار رو کردی؟
زنش جواب می ده: به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تکه کاغذ پیدا کردم که توش اسم جنى (یه دختر) نوشته شده بود…
مرده می گه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که روش شرط بندی کردم اسمش جنی بود.
زنش معذرت خواهی می کنه و می ره به کارای خونه برسه.
سه روز بعد، مرد داشت تلویزین تماشا می کرد که زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر می کوبه تو سرش به طوری که مرده تقریبا بیهوش می شه.
مرد وقتی به خودش میاد می پرسه این بار برای چی منو زدی؟
زنش جواب می ده: آخه اسبت زنگ زده بود!

سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | حمیدرضا | يادگاري ()

عشق
آدم را به جاهای ناشناخته می برد
مثلا
به ایستگاه های متروک
به خلوت زنگ زده ی واگنها
به شهری که
فقط آن را در خواب دیده...
وقتی عاشق شدی
ادامه این شعر را
تو خواهی نوشت...
یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ | ۳:۳٤ ‎ب.ظ | حمیدرضا | يادگاري ()

 

 

 

در خلوت کوچه هایم

باد می آید

اینجا من هستم ؛

دلم تنگ نیست....

تنها منتظر بارانم

تا قطره هایش بهانه ایی باشند

برای نم ناک بودن لحظه هایم

و اثباتی

بر بی گناهی چشمانم!

سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠ | ۸:٢٥ ‎ق.ظ | حمیدرضا | يادگاري ()

صبح، قبل از آنکه از خانه بیرون بروم، مدادی بر می دارم و روی یک تکه کاغذ طرحی از یک لبخند می کشم. آنوقت پشتش را آب می زنم و می چسبانم روی لبهایم.

هر کس چیزی گفت، هر کس حرفی زد، هر کس نگاهی کرد، هر کس نزدیک شد، رویم را بر می گردانم و کاغذ را نشانش می دهم.

کاغذ خیس شده تا عصر خشک می شود و شل می شود و نمی دانم دقیقا چه وقتی می افتد و گم می شود. آنوقت من می مانم و غروب و شب و لبهای بدون لبخند کاغذی… و غیر قابل تحمل می شوم؛ برای خودم، برای دیگران.

فردا صبح، دوباره مداد را بر می دارم و دوباره لبخند تازه ای می کشم و دوباره با آب به روی لبهایم می چسبانم.

می دانم… یک روزی بالاخره یا مداد به انتها می رسد، یا کاغذ تمام می شود، یا ظرف آب می خشکد… و من می مانم ..... خشک ، هیچ و خالی.

یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠ | ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ | حمیدرضا | يادگاري ()
درباره وبلاگ

چنگیز می شوم که سلاخی کنم تمام دیروزهای قشنگم را، که بتازم بر تمام قاصدکهای مهاجری که از تو خبر می آورند … امروز با همه ی دنیا قهرم، اما تو صدایم کن برمی گردم . . . سادگی کودکانه ام را می بینی؟!!!!!
امکانات وب